تبليغاتX
مذهب رندان

اگر سفر نکنی،

اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی٬

به آرامی آغاز به مردن میکنی.

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند٬

به آرامی آغاز به مردن میکنی.

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از  راه تکراری بروی٬

اگر روزمرگی را تغییر ندهی٬

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی٬

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی.

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند٬

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی٬

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی.

اگر هنگامیکه با شغلت،

با عشقت شاد نیستی،

آنرا عوض نکنی٬

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی٬

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن.

امروز کاری کن.

امروز مخاطره کن.

نگذار که به آرامی بمیری.

شادی را فراموش نکن .

و امروز باز هم زندگی کن.

امروز ...

« پابلو نرودا»

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ساقی |


پیشنهاد ازدواج با معیارهای آنچنانی از بیست و سومین خواستگار :

« راهنما : اون : آقا پسره / من : معلومه دیگه / پرانتز صورتی : فکر من »

اون : میدونید خانم من عاشق بوی عطر (بک تری ) ام لطفا از این به بعد از این عطر بزنید !

( بک تری یه بویی تو مایه های عطرای کینگ عبد الگریت داره )

اون : راستش این ماشینی که میبینید قابلتون رو نداره اما هنوز بابام سندش رو به نامم نزده !

( چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است )

اون : من به غیر از این ماشین دارایی زیادی ندارم اما خوب مطمئن باشید به یه سال نشده  بارمو بستم و اونور آبیم !

( مگه قراره بریم اونور آب !!!)

اون : راستش یه چیزی تو گلوم مونده که باید بهتون بگم (مکث .مکث .مکث ) من تا الان با چند نفر بیرون شام خوردم !

( ؟)

اون : یعنی اِ اِ اِ چه جوری بگم با یکی دونفری دوست بودم گفتم الان بگم که بعدا تو زندگیمون از دستم ناراحت نشین .

( مرسی از این همه صداقت )

من : حالا چند نفری بودن ؟

اون : تو دبیرستان با دونفر فقط گاهی اوقات تلفنی حرف میزدم و بیرون میرفتیم تو کاردانی یکی بود خیلی بهم گیر داد گفتم دلش نشکنه قبول کردم باهاش دوست شم ! تو کارشناسی هم گروه بودیم که الان هم بابعضی هاشون ارتباط دارم مثلا همین اس ام اسا که الان بهم زدن از طرف بچه ها بود ولی خوب بعدش که گروه از هم پاشید جدا جدا شدیم . تو ارشدم که دوستی ها رنگ دیگه ای به خودش میگیره .

من : منظورت از یه رنگ دیگه چیه ؟

اون : خوب به خاطر پروژه ها مجبور بودیم بیشتر به هم سر بزنیم .

( الهی بمیرم واسه خودم نه که من اصلا پروژه نداشتم ، درکم تو این زمینه ها پائینه )

اون : شما با سیگار مشکل دارین ؟

یک تلنگر :  وقتی میبینی طرف باید بره سر کار حیف نیست سر کار نزاری !

من : چرا بر عکس من تفریحی میکشم

اون : اوه شما چقدر فکرتون به من نزدیکه منم بعضی وقتها میکشم البته به خودم قول داده بودم که اگه شما دوست نداری من جلوتون سیگار نکشم

( چه موهبتی )

من : خوب حالا تو روز چندتا یی میکشی ؟

اون : یکی . دوتا

من : ای بابا یکی دوتا که فاز نمیده

اون : شما بیشتر ؟!!

من : خنده

اون : راستی لطفا دفعه بعد که میبینمتون یه روسری آبی نفتی سر کنید من مطمئنم خیلی بهتون میاد .

( مگه قراره بازم ببینمت !! )

 

باتشکر از عروس خانمی که  نخواست نامش ذکر بشه

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط ساقی |


در تاریخ 23/3/87 ساعت 23

 

کاش دوباره عروسکا              خوابای رنگی ببینن

غولای زشت قصه ها             حبس ابد باز بگیرن

کاش دوباره فرشته ها             آیه ی اطهر بیارن

قاصدکای گم شده                    آرزوها رو بیابن

کاش دوباره زندگیمون             رنگ بهاری بگیره

دلاور تو قصه مون                شفای عاجل بگیره

کاش دوباره بوی تو رو            تو راه قصه حس کنم

ماسک سیاه چهرمو                با شاپرک عوض کنم

کاش عاشقی تو راه تو              ما رو به بازی نگیره

فردا نکیرو منکرم                   مارو به قاضی نگیره

کاش دوباره خواب ببینم                 عاقبتم رنگی شده

ساقی ِ گم کرده ی  راه                      دنبال تو راهی شده

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط ساقی |


 

 

هنگام ارتحال بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه و بیان وصایا و حلالیت ایشان حضرت علی ابن ابیطالب در پاسخ می‌گوید: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهیزكارتر و گرامی‌تر و نیكوكارتر از آنی كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوری از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولی گریزی از آن نیست. به خدا قسم با رفتنت مصیبت رسول خدا را بر من تازه نمودی، یقینا مصیبت تو بزرگ است مصیبتی كه هیچ چیز و هیچ كس نمی‌تواند به انسان دلداری دهد و هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین آن شود.»

 

بعد از شهادت مولا فرمودند : «خدا چنین خواست كه او زودتر از دیگران به رسول خدا بپیوندد، پس از او شكیبایی من به پایان رسیده و خویشتن‌داری از دست رفته، اما آنچنان كه در جدایی تو صبر كردم در مرگ دخترت نیز جز صبر چاره‌ای ندارم شكیبایی بر من سخت است. پس از او آسمان و زمین در نظرم زشت می‌نماید و هیچ گاه اندوه دلم نمی‌گشاید. چشمم بی‌خواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربه‌ای بود كه دل را خسته و غصه‌ام را پیوسته گردانید و چه زود جمع ما را به پریشانی كشانید…
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط ساقی |


عشق من پائیز آمد مثل پار

 

باز هم، ما باز ماندیم از بهار

 

 

احتراق لاله را دیدیم ما

 

گل دمید و خون نجوشیدیم ما

 

 

باید از فقدان گل خونجوش بود

 

در فراق یاس، مشكی پوش بود

 

 

یاس بوی مهربانی می‌دهد

 

عطر دوران جوانی می‌دهد

 

 

یاس‌ها یادآور پروانه‌اند

 

یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند

 

 

یاس ما را رو به پاكی می‌برد

 

رو به عشقی اشتراكی می‌برد

 

 

یاس در هر جا نوید آشتی ست

 

یاس دامان سپید آشتی ست

 

 

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس!

 

بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس!

 

 

یاس یك شب را گل ایوان ماست

 

یاس تنها یك سحر مهمان ماست

 

 

بعد روی صبح پرپر می‌شود

 

راهی شب‌های دیگر می‌شود

 

 

یاس مثل عطر پاك نیت است

 

یاس استنشاق معصومیت است

 

 

یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند

 

یاس را پیغمبران بو كرده‌اند

 

 

یاس بوی حوض كوثر می‌دهد

 

عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

 

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

 

دانه‌های اشكش از الماس بود

 

 

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

 

می‌چكانید اشك حیدر را به چاه

 

 

عشق محزون علی یاس است و بس

 

چشم او یك چشمه الماس است و بس

 

 

اشك می‌ریزد علی مانند رود

 

بر تن زهرا " گل یاس كبود "

 

 

گریه آری گریه چون ابر چمن

 

بر كبود یاس و سرخ نسترن

 

 

گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است

 

این جدایی از محمد مشكل است

 

 

گریه كن زیرا كه دخت آفتاب

 

بی خبر باید بخوابد در تراب

 

 

این دل یاس است و روی یاسمین

 

این امانت را امین باش ای زمین

 

 

گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد

 

زمزم از این ابر ابتر خشك شد

 

 

نیمه شب دزدانه باید در مغاك

 

ریخت بر روی گل خورشید، خاك

 

 

یاس خوشبوی محمد داغ دید

 

صد فدك زخم از گل این باغ دید

 

 

مدفن این ناله غیر از چاه نیست

 

جز تو كس از قبر او آگاه نیست

 

 

گریه بر فرق عدالت كن كه فاق

 

می‌شود از زهر شمشیر نفاق

 

 

گریه بر طشت حسن كن تا سحر

 

كه پر است از لخته ی خون جگر

 

 

گریه كن چون ابر بارانی به چاه

 

بر حسین تشنه لب در قتلگاه

 

 

خاندانت را به غارت می‌برند

 

دخترانت را اسارت می‌برند

 

 

گریه بر بی‌دستی احساس كن!

 

گریه بر طفلان بی عباس كن!

 

 

باز كن حیدر! تو شط اشك را

 

تا نگیرد با خجالت مشك را

 

 

گریه كن بر آن یتیمانی كه شام

 

با تو می‌خوردند در اشك مدام

 

 

گریه كن چون گریه ی ابر بهار

 

گریه كن بر روی گل‌های مزار

 

 

مثل نوزادانی كه مادر مرده‌اند

 

مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند

 

 

گریه كن در زیر تابوت روان

 

گریه كن بر نسترن‌های جوان

 

 

گریه كن زیرا كه گل‌ها دیده‌اند

 

یاس‌های مهربان كوچیده‌اند

 

 

گریه كن زیرا كه شبنم فانی است

 

هر گلی در معرض ویرانی است

 

 

ما سر خود را اسیری می‌بریم

 

ما جوانی را به پیری می‌بریم

 

 

زیر گورستانی از برگ رزان

 

من بهاری مرده دارم ای خزان

 

 

زخم آن گل بر تن من چاك شد

 

آن بهار مرده در من خاك شد

 

 

ای بهار گریه بار نا امید

 

ای گل مأیوس من! یاس سپید

 

 

"احمد عزیزی"

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط ساقی